رنگ آمیزی

آموزش گام به گام

کاردستی

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 4
ضعیفعالی 
نوشته شده توسط خاله لیلا   
یکشنبه, 08 بهمن 1391 ساعت 10:51

سلام دوستاي خوبم

استاد همتي زاده يكي از داستان هاي  زيباشون رو برامون ارسال كردن كه با هم مي خونيم

ازچشمه تا دریا

یکی بود یکی نبود .

یک شب دریا پرازموج شد وطوفانی شد .

یک ستاره که سال های سال در آسمان بود و تجربه های زیادی هم داشت  با صدای بلند پرسید :

« ای دریا ! چرا اینجور می کنی ؟ »

 

 

دریا گفت :

« برای اینکه من قوی ترین آب روی زمین هستم، هیچ آبی از من بزرگ تر نیست .»

ستاره گفت :

« تو با یاری و همدستی  رودهای کوچک ساخته شده ای ، نباید اینقدر مغرور باشی »

دریا گفت   :

« دروغ می گویی ، تو از من کوچکتری وازروی حسادت این چیزها را می گویی .»

و با تمسخر ادامه داد : « نکند خوابت می آید و این سروصداها نمی گذارد بخوابی ؟»

ستاره با خونسردی گفت :

« اگرازاین خیره سری بیرون بیایی و راه یکی از رودخانه هایی را که به تو می ریزد،بگیری و نترسی ، به حقیقت حرف من خواهی رسید. »

دریا سینه اش را صاف کرد وگفت :

« بسیارخوب! اما اگر حرفت دروغ بود برمی گردم وتو را ازآسمان می کشم پایین وغرقت می کنم .»

ستاره خندید و جواب داد :

« باشد ! قبول دارم »

دریا اطرافش رانگاه کرد و رفت توی یک رودخانه .

رفت و رفت و رفت تا به چند رود رسید .

وارد یکی از رود ها شد .

رفت و رفت و رفت تا به چند جوی باریک رسید .

وارد یکی از جوی ها شد .

رفت و رفت ورفت تا به یک چشمه رسید .

نگاه کرد و دید به بن بست رسیده است . پرسید تو کی هستی ؟

چشمه جواب داد : من مادر تو هستم

دریا به خودش نگاه کرد ، سرتا پایش را براندازکرد و دید که  یک جوی باریک شده .

اما باز هم مغرورانه گفت :

«از این شوخی ها گذشته ، راستش را بگو کی هستی چی هستی ؟»

چشمه خیلی آرام جواب داد :

«اگرباورنمی کنی ،به خودت نگاه دیگری بیانداز وهمین راهی راکه آمده ای بگیرو برگرد تا باورکنی »

دریا گفت :« بسیار خوب ! اما اگر دروغ گفته باشی بر می گردم و تورا از بین می برم»

چشمه خندید و گفت :

« باشد ! قبول دارم »

دریا که حالا یک جوی باریک شده بود چرخی زد و از همان راهی که آمده بود برگشت .

آمد و آمد تا به چند رود رسید .

رودها را پشت سرگذاشت تا به رودخانه رسید ، رودخانه را هم پشت سرگذاشت تا به دریا رسید .

هوا روشن شده بود.

به خودش نگاهی کرد وفهمید که هم ستاره وهم چشمه ،هردو راست می گویند.

دریا از آن روز به بعد هرگاه موج می زند و طوفانی می شود ، یادش به حرف ستاره و چشمه می افتد و آرام می شود.

نويسنده :استاد بهمن همتي زاده

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی