رنگ آمیزی

آموزش گام به گام

کاردستی

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 
نوشته شده توسط خاله لیلا   
چهارشنبه, 11 آذر 1394 ساعت 15:42

داستان بی خوابی گاوه

گاوه خوابش نمی برد. بلند شد و راه رفت. به ماه نگاه کرد. یک مرتبه دید سایه ای از دیوار بالا رفت.

کمی بعد سایه با یک کیسه قدقد و جیک جیک برگشت!

گاوه فهمید که سایه یک دزد است. دزد خود خود روباه بود.

گاوه یواشکی سطل پر از آب را برداشت و پایین دیوار گذاشت.

سایه خوش حال شد و گفت : چه خوب یک سنگ سفید برای زیر پایم.

 

 

بعد هم پرید. افتاد توی سطل آب. داد روباه بلند شد: سنگ کدام است. این که چاه است.

گاو جلو دوید . دم روباه را گرفت و بالا برد.

روباه داد زد: گاوه ولم کن. ولم کن.

گاوه گفت : تو اول آن صداها را ول کن.

روباه گفت : صدا کدام است . نگاه کن.

بعد هم مرغ و جوجه ها را از توی کیسه بیرون آورد و نشان داد.

مرغ و جوجه ها که آزاد شده بودند. دویدند توی لانه شان. روباه هم می خواست فرار کند و برود.

اما گاوه گفت: حالا باید زورم را امتحان کنم.

روباه پرسید: چطوری؟ گاوه جواب داد» این طوری!

بعد هم که دم روباه را گرفته بود بالای سرش چرخاند و چرخاند و روباه هر چه داد زد:

ولم کن! ولم کن! فایده نکرد. گاوه یک مرتبه روباه را ول کرد.

روباه توی هوا هنوز داد می زد: ولم کن! ولم کن!

که خودش با صدایش رفت و رفت و رفت تا گم شد.

نویسنده: مجید راستی

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی