رنگ آمیزی

آموزش گام به گام

کاردستی

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 2
ضعیفعالی 
نوشته شده توسط خاله لیلا   
جمعه, 27 آذر 1394 ساعت 09:36

داستان گرگ یا غول

گاوه داشت به گل هایش آب می داد. گرگ از دور نگاه کرد و با خودش گفت : باید این گاوه را شکار کنم.

گرگ لباس غولی پوشید و به سراغ گاوه رفت. تق تق تق در زدو

گاوه از دیدن غول ترسید. تندی در را بست. غول گفت نترس من مهمانم.

گاوه در را باز کرد و غول را به خانه اش راه داد.

از غول پذیرایی کرد . غول همه چیز را خورد. بعد هم گفت: فردا تو باید مهمان من بشوی!

خانه ام پشت تپه است.

 

 

بعد هم راه افتاد و رفت. گاوه دید که غول مثل گرگ راه می رود. یواشکی دنبالش رفت. غول دوید

پشت یک سنگ. کمی بعد گرگ از پشت سنگ بیرون آمد و با خوش حالی از آن جا دور شد.

گاوه فهمید که غول همان گرگ است. فردا لباس غولی را پوشید و به خانه ی گرگ رفت و گفت:

گاوه کار داشت مرا به جای خودش فرستاد.

بعد هم همه ی خوراکی ها را خورد و به خانه اش برگشت. گرگ هم که عصبانی بود حسابی

خودش را کتک زد.

نویسنده: مجید راستی

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی