رنگ آمیزی

آموزش گام به گام

کاردستی

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
نوشته شده توسط خاله لیلا   
یکشنبه, 27 دی 1394 ساعت 15:31

داستان شیر بدهم، شیر ندهم!

شیر بدهم، شیر ندهم؟!

گاوه می خواست روزهایش را دو قسمت بکند. یک روز شیر بدهد و یک روز هم شیر ندهد.

با خودش گفت : یک روز شیر می دهم. یک روز شیر نمی دهم.

بعد هم خوش حال و خندان راه افتاد و رفت. اما بعدش بیچاره شد. چون یادش رفت کدام روز شیر بدهد

و کدام روز شیر ندهد!

 

 

هر روز یکی پیشش آمد و پرسید: به من شیر می دهی؟

گاوه جواب داد: امروز شیر نمی دهم. فردا شیر می دهم.

فردا آمد باز هم یادش رفت شیر بدهد یا ندهد. با خودش گفت : امروز شیر نمی دهم فردا شیر می دهم.

روزها گذشت. گاوه تنها ماند. یک روز از خودش پرسید : چرا کسی پیشم نمی آید.

چرا کسی شیر نمی خواهد؟

راه افتاد و رفت پیش دوستانش. و با خودش گفت : امروز شیر می دهم فردا شیر نمی دهم.

گاوه از آن روز به بعد شیر داد و هر روز یکی پیشش آمد و شیر گرفت.

گاوه هم با خودش می گفت: از این به بعد امروز شیر می دهم فردا شیر نمی دهم...

نویسنده: مجید راستی

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی