رنگ آمیزی

آموزش گام به گام

کاردستی

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 2
ضعیفعالی 
نوشته شده توسط خاله لیلا   
دوشنبه, 30 آذر 1394 ساعت 15:14

داستان گاو و سنگ بزرگ

گاوه یک روز یک سنگ بزرگ پیدا کرد. با خوش حالی گفت : چه خوب! هر کی خواست مرا اذیت کند

با این سنگ می زنمش!

بعد هم سنگ بزرگ را هول داد و برد جلوی خانه اش. روباه آمد. گاوه گفت : اگر مرا اذیت کنی با این سنگ

می زنمت!

روباه ترسید و فرار کرد. گرگ آمد. گاوه گفت : اگر مرا اذیت کنی با این سنگ می زنمت!

گنجشک آمد روی سنگ بزرگ نشست و گفت : خانم گاوه من می خواهم اذیتت کنم!

گاوه گفت : اگر مرا اذیت کنی با این سنگ می زنمت!

گنجشک گفت : بزن ببینم!

 

 

گاوه سنگ بزرگ را نگاه کرد. خندید و گفت : نه نمی زنمت.

گنجشگ پرسید: چرا نمی زنی؟

گاوه جواب داد : چون تو مهربانی. جیک و جیک آواز می خوانی. تازه از قدیم گفته اند که سنگ بزرگ

علامت نزدنه! از آن روز به بعد گنجشک هر روز می آید و روی سنگ می نشیند و آواز می خواند.

گاوه هم چشمانش را می بنددو به آوازش گوش می دهد.

نویسنده: مجید راستی

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی