رنگ آمیزی

آموزش گام به گام

کاردستی

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
نوشته شده توسط خاله لیلا   
شنبه, 07 آذر 1394 ساعت 10:08

داستان گاو شجاع

گاوه می خواست به مهمانی برود. مهمانی آن طرف رودخانه بود. اما گاوه می ترسید از روی رودخانه

بپرد.زرافه آمد.گاوه را دید و پرسید : پس چرا نمی پری؟

گاوه گفت: با چشم باز می ترسم بپرم. با چشم بسته هم نمی توانم!

زرافه گفت : خب ترست را با خودت نیاور.

 

 

بعد هم خودش از روی رودخانه پرید و رفت.

گاوه فکر کرد و گفت : زرافه راست می گوید باید ترسم را با خودم نبرم.

پس ترسش را انداخت توی رودخانه یک دو سه گفت و از روی رودخانه پرید.

مهمان ها وقتی گاوه را دیدند با تعجب گفتند: چه طوری آمدی.

ما خیال می کردیم تو از رودخانه می ترسی و نمی آیی!

گاوه آهسته گفت : آخه ترسم را انداختم نوی رودخانه!

زرافه خوش حال شد و به گاوه گفت : آفرین . تو خیلی شجاعی.

وقت برگشتن من با تو می آیم.

نویسنده : مجید راستی

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی