رنگ آمیزی

آموزش گام به گام

کاردستی

داستان کودکانه ستاره و چوپان
مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل چاپ
چهارشنبه, 13 آبان 1394 ساعت 18:09

ستاره و چوپان

بود و بود توی آسمان کبود یک ستاره بود.

ستاره نگو یک تکه ماه! سفید سفید تو شب سیاه.

شب که می شد به ماه می گفت تو در نیا تا من بیام

بعد هم می آمد و می نشست روی یک تکه ابر. موهایش را شانه می زد. شانه ی فیروزه می زد.

 

 

از موهایش طبق طبق نور می پاشید روی زمین.

سبد سبد نقره می ریخت به آن پایین.

یک شب شانه ی فیروزه ای از دستش افتاد. لای ابرها لیز خورد و افتاد توی یک صحرا پیش پای یک چوپان تنها.

چوپان زیر درخت نشسته بود و نی می زد.

شانه ی فیروزه ای را دید و برداشت. یک تار موی نقره ای روی شانه بود.

چوپان دلش را بست به تار مو و رفت بالا. بالای بالا. تا رسید به آسمان.

ستاره را دید و شانه اش را داد. بعد هم نشست روی ابرها. برای ستاره نی زد.

ستاره شاد شد و دل چوپان را روشن کرد.

نویسنده : شکوه قاسم نیا

آخرین بروز رسانی در چهارشنبه, 13 آبان 1394 ساعت 11:22
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی