رنگ آمیزی

آموزش گام به گام

کاردستی

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
نوشته شده توسط خاله لیلا   
شنبه, 09 آبان 1394 ساعت 19:04

داستان ستاره و شب

یک ستاره بود که یک شب داشت. شبش را خیلی دوست داشت.

غروب ها که خورشید می رفت پشت کوه، شبش را پهن می کرد و می نشست رویش.

آن وقت بقیه ستاره ها یکی یکی می آمدند و کنارش می نشستند.

یک روز ستاره شبش را برداشت و از آسمان رفت.

 

 

آسمان بی شب شد. ستاره ها غمگین شدند. کلاغ آن ها را دید . دلش سوخت.

رفت وسط آسمان بال هایش را باز کرد و شب شد.

ستاره ها خوش حال شدند روی بال کلاغ نشستند . بال کلاغ نقره باران شد.

نویسنده : محمد رضا شمس

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی