رنگ آمیزی

آموزش گام به گام

کاردستی

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
نوشته شده توسط خاله لیلا   
شنبه, 03 اسفند 1392 ساعت 17:48

سلام دوستای گلم

غزل جون یک داستان زیبا ارسال کرده

یکی بود یکی نبود غیر ازخدای مهربون هیچ کس نبود.گربه کوچولویی دنبال مادرش می گشت

چون تو خیابون مادرش را گم کرده بود اون می گذشت که به یک پسر بچه رسید وگفت:

 

 

سلام اقاپسر من مادرم را گم کردم تو مادر منو ندیدی شبیه به خودم است ولی بزرگتر

اون گفت نه ندیدم اون رفت رفت ورفت که به دختر مدرسه ای که از مدرسه بامادرش بر می گشت

گربه گفت اهای مادر مهربون اهای دختر شیرین زبون شما مادر منو ندیدید ان ها هم گفتند چرا دیدیم

از چپ رفت دنبال تو می گذشت او گفت چپ کدوم ور است؟ ان ها گفتند مغرب ومشرق را می شناسی ؟

او گفت بله می شناسم ان هابه مغرب چپ وبه مشرق راست می گویند

اگر طوری بایستی که جلویت شمال و پشتت جنوب باشد دست چپت به طرف مغرب ودست راستت

به طرف مشرق هدایت می شود اوگفت ممنون از کمکتان ورفت ورفت ورفت که به مادرش رسید

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی