رنگ آمیزی

آموزش گام به گام

کاردستی

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 6
ضعیفعالی 
نوشته شده توسط خاله لیلا   
پنجشنبه, 26 دی 1392 ساعت 19:18

سلام دوستای خوبم

امروز یک داستان دیگه از الفبای فارسی می ذارم

داستان س و سنگ پشت

س حوصله اش سر رفته بود. دلش می خواست بازی کند. از خانه رفت بیرون.

دوید و دوید تا به سر کوه رسید. سر کوه، یک سنگ پشت را دید.

س به سنگ پشت گفت:«آهای سنگ پشت! می آیی بازی کنیم؟»

سنگ پشت گفت:«چه بازی؟...، س گفت:« بازی گردو ... شکستم!»

سنگ پشت قبول کرد. بازی شروع شد س گفت:« گردو...»

سنگ پشت گفت :« شکستم... زدم دندانت را شکستم.»

س داد زد:« آی دندانم... وای دندانم!»

سنگ پشت هول شد. گفت:« تو خودت گفتی بازی کنیم!»

س گفت:« اما تو دندان من را شکستی!»

سنگ پشت گفت:«حالا گریه نکن. من خودم می برمت دکتر. بپر روی سنگم بشین تا برویم.»

س نشست روی سنگ پشت . سه سال و سه ماه و سه هفته و سه ساعت طول کشید

تا به دکتر رسیدند. آن موقع س یک دندان دیگر در آورد. خندید و گفت:«برگردیم. دیگه دکتر نمی خواهم.»

نویسنده: طاهره خرد ور

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی