رنگ آمیزی

آموزش گام به گام

کاردستی

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 12
ضعیفعالی 
نوشته شده توسط خاله لیلا   
پنجشنبه, 26 دی 1392 ساعت 15:22

سلام دوستای مهربونم

امروز داستان الفبای فارسی ب کوچولو رو می ذارم

داستان ب کوچولو

ب کوچولو نقطه اش را دوست نداشت. راه که می رفت، گیر می کرد به نقطه اش و می افتاد زمین.

یک روز رفت پیش قیچی و گفت :« چین و چین و چین ... نقطه را بچین!»

قیچی، نقطه را چید.

ب، بی نقطه شد. راحت و خوشحال دوید و رفت به مدرسه. نشست روی تخته سیاه و گفت:«سلام!»

تخته سیاه گفت:« تو دیگه کی هستی؟ تو هیچی نیستی!»

ب بی نقطه، ناراحت شد. رفت و نشست روی دفتر مشق.

دفتر گفت: « تو دیگه کی هستی؟ تو هیچی نیستی!»

ب بی نقطه، خیلی ناراحت شد . داد زد :« من ب هستم!»

پاک کن گفت:« نه، تو اشتباهی هستی!» و خواست که پاکش کند.

ب بی نقطه، ترسید. داد زد:« کمک، کمک!...»

مداد سیاه امد به کمکش . زود یک نقطه برایش گذاشت . ب شد مثل اولش .

از خوش حالی داد زد:« حالا دیدید؟... من ب هستم!... من ب هستم!»

پاک کن نگاهش کرد و گفت:« ببخشید... مثل این که من اشتباهی آمدم!» و راهش را کج کرد و رفت.

نویسنده:لاله جعفری

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی