رنگ آمیزی

آموزش گام به گام

کاردستی

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 4
ضعیفعالی 
نوشته شده توسط خاله لیلا   
پنجشنبه, 26 اردیبهشت 1392 ساعت 18:24

سلام دوستاي خوب و مهربون

استاد عزيز بهمن همتي زاده يك داستان خيلي قشنگ برامون ارسال كردن

داستان زيباي زمین و گندم و باران

زمین و گندم و باران

روزسوم بود که پیرمرد زمینش را شخم زده بود ، دانه های گندم را پاشیده بود و در انتظارنشسته بود که باران ببارد.

پـرنـده ای که از آن  نـزدیکـی هـا می گذشت ، پیرمـرد را دیـد که روی کپه ای خاک نشسته وعــرق از پیشانی اش چکه می کند .

دلش سوخت .

پرنده فهمید که پیرمرد چه می خواهد . راهش را کج کرد و به جستجوی باد به اینطرف و آنطرف پرواز کرد .

پرنده سرانجام به باد رسید و ماجرای پیرمرد را برای او تعریف کرد.

باد هم دلش برای پیرمرد سوخت. برخاست و به خود تکانی داد و به جستجوی ابر به اینطرف و آنطرف حرکت کرد .

باد و پرنده سرانجام به ابر رسیدند و ماجرای پیرمرد را برای او تعریف کردند .

ابر هم دلش برای پیرمرد سوخت .

به باد گفت مرا حرکت بده و به پرنده گفت : « مارا به آنجا ببر .»

ابر با کمک باد را حرکت کرد وبه دنبال پرنده که جلودار آنها شده بود روان شد.تا به پیرمرد رسیدند.

ابر ایستاد و به خورشید گفت : « ببخشید ، کار مهمی دارم .

خواهش می کنم مدتی آرام باش و آنقدر نتاب که ازسایردوستانم هم کمک بخواهم .»

خورشید گفت : « کاملا" درک می کنم ! بیا دست به دست هم داده و این کار مهم را باکمک همدیگر انجام بدهیم»

ابر بارید .

پیرمرد همچنانکه قطره های باران به سروصورت او می چکید دست ها را به سوی آسما برد و از خدا تشکر کرد .

ابرخوشحال شد .

باد خوشحال شد .

پرنده خوشحال شد .

خورشید خوشحال شد .

و از همه بیشتر پیرمرد خوشحال شد که زمینش آبیاری شده و دانه های گندمش سبز خواهند شد .

نويسنده: بهمن همتی زاده

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
بازخوانی